وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط محمد
|
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست،
بارها این کودک احساس من
زیر بارانهای اشک من نشست ...
در دل آتش نشستن، کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن، کار آسانی نبود،
با غروری هم قد و بالای بام و آسمان
بارها در خود شکستن،کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت،
بردباری ها شده، بی قراری ها شده، شب زنده داریها شده
در به دست آوردنت،
پایداری ها شده، با ظلم و جور روزگار
سازگاری ها شده،
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست،
من تو را آسان نیاوردم به دست
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط محمد
|
مرا
تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی،
به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است، که آزادی را به لبان برآماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند ؟
ورنه، این ستاره بازی
حاشا ،
چیزی بدهکار آفتاب نیست ...
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !
و دلت ، کبوتر آشتی است
در خون تپیده
به بام تلخ.
با این هه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط محمد
|
به خداحافظی تلخ تو سوگند ، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کسی هم به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند :" نشـــد !"
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط محمد
|
تو مقدسی ....
مثل عبادتم ...
تو رو دوست دارم
مثل سعادتم
به تو محتاجم و احتیاج من
عادته نمی شه ترک عادتم
تو نمای کامل صداقتی
واسه من همیشه در نهایتی
لذت تلاوت یه آیه ای دلنشینه از تو هر حکایتی
با تو همصدا شدن نیت من عشق تو تمام حیثیت من
سایه ی بلند تو روی سرم
حافظ ثبات و امنیت من
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط محمد
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد ...
گرچه آدم زنده بود ... !
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود ...
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ، آدمیت برنگشت ... !

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است !
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن " موسی چومبه ها" است ...
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد بر زنجیر ــ حتی قاتلی بر دارــ
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
و اندر این ایام زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ... جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ...
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فکر کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود ، از روز نخست !
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت... مرگ عشق ...
گفتگو از مرگ انسانیت است ... !
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط محمد
|
بار الها
تو بدان بزرگی در آسمانها ...
آرزویی بدین کوچکی را توانی برآورد کرد ... آری !
خدایا شکر که همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. خوشبحتی رو با تموم یاخته هام حس می کنم.
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط محمد
|

دوازدهم خرداد ۸۷ هم رسید. می بینی ...؟! چقدر نزدیک و چقدر دوریم از هم؟ تولدت مبارک جونم. قدر همه لحظه هایی که اومدم اینجا و بغض امونم نداد که آپ کنم دوستت دارم.
چیزی دیگه نمونده که تموم بشه. اون پائینو ببین
.پرستو ها دارن به هم می رسن. خیلی نزدیک شدن.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط محمد
|
می گذرم، می گذرم
ز برای تو از جان می گذرم
ز دیار تو گریان می گذرم
اشک و آهم زاد راهم، می روم و دست دعا بر آسمان دارم
دور از یاران افتاد خیزان می روم و دام بلا به پای جان دارم
من و سوز عشق و خانه به دوشی
من و شام هجر و كنج خموشی
ره بی پایانی دارم من ... سر بی سامانی دارم من
من از شهر تو چون نالان می گذرم تنها سایه من باشد همسفرم
این عشق تو مرا بنگر تا كجا كشانده دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط محمد
|
آه ...
منتظر باید ماند...
این نویدیست درآویخته با پرده ی رنگ ...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط محمد
|

قشنگه لاک پشتمون ؟
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط محمد
|
سلام .
خونه گرفتیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. 
چند وقت دنبال خونه بودیم نتونستم بیام اینجا. ببخشید. عروسک هم واسه خونه مون گرفتیم. عکساشونو ببینید.

راستی هفتم تیر ماه عروسیه.
کی میاد ؟
چرا اینقده طلا گرون شده آخه ؟
مگه من غول چراغم که هی به نسبت قیمت طلا پول بیشتر دربیارم؟ شیطونه می گه خودمو بکشما ... 
پر کن پياله را
کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
* * *
من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بيکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد،
* * *
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
* * *
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!
پر کن پياله را ...
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط محمد
|
سلام.
خیلی وقته که نیومدم اینجا بنویسم. یه مدتی دلم بدجوری ابری بود.
دنبال خونه بیدیم. سراغ ندارید؟ سه هفته س که داریم دنبال خونه می گردیم. می گن الان فصلش نیست.
خوب منم می دونم فصلش نیست ولی فصلش که برسه گرون می شه آخه. ریحان منم که اینجا نیست هر روز بتونیم بریم
می مونه فقط پنجشنبه جمعه که بیشتر جاها یا تعطیله یا تو خونه ها کسی نیست.
خودمو می کشم. هنوز طلا هم نگرفتیم. چرا این طلاهه ارزون نمی شه. وقتمون خیلی کمه. هوا هم سرده و شده مزید بر علت. فکر کنم بهار که برسه و یه کمی هوا بهتر بشه بتونیم تو یه هفته بیشتر خریدامونو انجام بدیم. حالا تا عروسی وقت داریم. ( نمی گم چه روزیه بمونید تو خماری ) 
راستی همه تون دعوتید. نگران نباشید. مدرسه و دانشگاه ها هم تعطیله. فقط می مونن پشت کنکوریا اونا هم که نمیان. ای جونم این هفته پنجشنبه تعطیله. یه روز بیشتر. تازه تولد منم هست.
این اداره هم که عیدی میدی نمی ده. اعصاب ندارماااااااااااااا ! 
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط محمد
|
می خوام آپ کنم.
برو بعد بیا حالشو ببر.
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط محمد
|
دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد , چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم, چه بپرسی ,چه نپرسی
جان به راه تو سپارم , چه ندانی چه بدانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی , نتوانی
دل من سوی تو آید , بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید , بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم , چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نمی دونم چی بنویسم. دلم گرفته. هوا سرده. خیلی.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط محمد
|
ببين باز مي بارد آرام برف
فريبا و رقصنده و رام برف
عروسانه مي آيد از آسمان
در اين حجله آرام و پدرام برف
زمين را سراسر سپيدي گرفت
به هر شاخه، هر شاخه، هر جام، برف
نشسته بر انبوه اندوه دشت
به بي برگي باغ ايام برف
خزان هم به دامان مرگي خزيد
كنون فصل سرد سرانجام برف
فروبسته يك شهر چشمان خويش
و مي بارد آرام ، آرام ، برف

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط محمد
|

سلام.
امروز تولد صداي بارونه.
يکسال چه زود گذشت. سالي که توش هم روزاي شيرين و هم روزاي تلخ داشت. پارسال اين موقع خيلي تنها بوديم. بيستم آذر 85.
هر روز توي روزنامه ها مي گشتم دنبال آگهي.
آخر شب هم با کلي دلتنگي مي رفتم تو رختخواب.
هشتم تيرماه 86 روزي که بعد از سه سال و کلي تونستيم يه نفس راحت بکشيم و باور کنيم که ديگه مال هم شديم.
کلي فراز و نشيب توي اين مدت داشتيم. نمي دونم تا اون روزي که بريم زير يه سقف چند تا سرازيري و سربالايي مونده.
دوم مرداد 86 بدترين روزي بود که تو عمرم تجربه کردم. روزي که پدربزرگم که خيلي هم دوسش داشتم ما رو تنها گذاشت و رفت. مي دونم جاش اينجا نبود. اينو هرکسي که مي شناختش مي دونه. اما رفتنش با بغض سنگيني بود که تو سينه ي همه مون جا گذاشت. هنوزم هر وقت ياد اون روز مي افتم اين بغض بر مي گرده. ( يه فاتحه براش مي خونيد ؟)
دوست داشتم تو پائيز امسال با هم يه مسافرت دو سه روزه بريم.
دلم واسه نم نم بارون و بوي خاک و برگ جنگلاي شما لک زده. اما نشد. يعني نذاشتن که بشه.
عيبي نداره. خدا اون بالا داره همه چيزو مي بينه.
بهر يک جرعه که آزار کسش در پي نيست رنج ها مي کشم از مردم نادان که مپرس
صداي بارون واسه مون دوستاي جديدي پيدا کرد.
دوستايي که همراه ما بودن تو همه ي لحظاتي که توش ثبت شده. و چه دوستي هاي خوبي. بي ريا و توي اين دنياي قشنگ مجازي. شايد تو دنياي واقعي کمتر بشه چنين دوستايي پيدا کرد. حتما دعاي اونها هم در زندگي مون تاثير داشته.
دوستاي مهربونم , ريحانه جان , عارفه , مرضيه , اميرعلي, زهره, سحر, صبا , ياس و دوستاي ديگه اي که اينجا مجال نوشتن اسم زيباي همه تون نيست؛ اگه اومديد و نتونستم بيام, اگه اومديد و از صداي بارون خوشتون نيومد, از همه تون معذرت مي خوام و از همه تون ممنونم که توي اين مدت تنهام نذاشتيد.
واسه رقيه و عارفه دعا کنيد. کنکور دارن. واسه امير علي و زهره دعا کنيد. مرضيه تو سر بالايي زندگي گير کرده. واسه رضا حتما دعا کنيد. من و ريحانمو هم فراموش نکنيد. از همه تون ممنونم.
مهر ورزان زمان هاي کهن
هر گز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که "تو"يي
برنيايد دگر آواز از "من" !
ما هم این رسم کهن را بسپاريم به ياد هر چه ميل دل دوست بپذيريم به جان ؛
هر چه جز ميل دل او , بسپاريم به باد !
آه ! باز اين دل سرگشته ي من
ياد آن قصه ي شيرين افتاد :
بيستون بود و تمناي دو دوست آزمون بود و تماشاي دو عشق
در زماني که چو کبک, خنده مي زد "شيرين" تيشه مي زد "فرهاد" !
نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد ...
کار شيرين به جهان شور برانگيختن است ! عشق در جان کسي ريختن است !
کار فرهاد , برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه درآويختن است!
رمز شيريني اين قصه کجاست ؟
که نه تنها شيرين, بي نهايت زيباست.
آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست , جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي
تب و تابي بوَدت هر نفسي
به وصالي برسي يا نرسي !
" سينه بي عشق مباد "
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط محمد
|
سلام.
فردا تولد صدای بارونه. 
منم تو فکر یک آپم. خب دیگه برو حالا فردا می بینی.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط محمد
|

امشب دلم دست به دعاست ...
امشب دلم گرفته باز ...
دلم گرفته از همه؛ دلم گرفته از زمين ؛ از آسمون . از عاشقي كه گريه هاش همه مي مونه تو دلش ...
دلم گرفته از خودم ؛ پس كي مياي كنار من ... ؟
اشكي كه روي گونه هام ...
اشكي كه روي گونه هات ...
سُر مي خوره ؛ پس كي مي شه نياد ديگه ... ؟ بره براي هميشه ... ؟ كه قلبامون آروم بشه. كه ديگه تنها نباشه ...؟
كه ديگه نازنين من نگه بسه ؛ نمي تونم ...
نگه كه گونه هام ديگه جايي واسه اشك نداره ...
بگه آره تموم شده ؛ ما رسيديم به دنيامون ...
دنيايي كه تو رؤياهاست. دنيايي كه غم نداره. واسه دلاي آدماش قيمت پولي نداره.
امشب دلم دست به دعاست ...
امشب نگاهم به خداست ...
دلم گرفته انگاري ؛
امشب خدا مهمون ماست .
"محمد"

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط محمد
|
ذهنم از شعر تهي است و دل از انديشه عشقت سرشار. ياد باران هاي پائيز و گرمي دستان تو ... در دلم غوغاي تنهايي و اندر جان من سوداي بيرون آمدن از جسم و در راهت فنا گشتن چه بسيار ...
و در اين حال و هوا ماه از گوشه بام اندك اندك همچو خواب مي برد روح مرا سوي نگاه روشنت. خاطره همچو پيچك دست در دامن اندوه دلم مي زند و « خواب در چشمان ترم مي شكند » و در اين همهمه ي باد « شب به بيداري و اندوه دلم مي خندد »
چه هوايي دارد شب پائيزي من ...
ماه من كاش مي ديدم آندم را كه نقاب از چهره ي خود بر داري. كاش باشم آن نفسي كه نفس از دم گرمت گيرم. گاش هرم نفست گرمي خانه ي اين دل باشد ...
تو نمي داني ...
كه دلم تنگ تو نيست ! دلم آشوب دلت را نگران است. دل من از غم دوري ؛ دلم از سياهي شب نگرفته. دل من تنگ نگاهيست كه به تنهايي من مي گريد.
و چه تنگ است امشب دل تنها ... دل من ...
اندكي بعد كه باران چنگ بر دامن آن خاطره ها زد آن ستاره كه همه شب همدم بي كسي ام بود خيس از آن خاطره باراني در كنارم به تماشاي نگاهم بود و دل من غرق نگاهي كه به تنهايي "باران" مي گريد ... !
چه نگاهي دارد دل باراني من ...
هق هق گريه ام از برق نگاهش پنهان ؛ سوز آهم رو بسوي آسمان ؛ به كه گويم كه مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ».
دوست دارم كه شبي فارق از همهمه ي بي رحمي ؛ فارق از بود و نبود دنيا ... ساده ... تنها ... بي همتا ... فقط از زمزمه ي " هم " سرشار ؛
پاي از دامن هستي بكشيم ...
و به جايي برويم كه در آن بجز از ما نباشد احدي ؛ كه نباشد خبري ز حسادت ز دروغ ؛ كه در آن شب همه شب نگوئيم به معشوق
قصه گونه ي خيس ؛ قصه ي خون جگر
و در آن معني عشق نگهت را به تصوير كشيم ؛ و به گرماي وجودت خانه اي گرم شود
كه سحر گاه از آن ؛
نور خدا مي تابد ...
چه خيالي دارد دل تنها ؛ دل من ...
" محمد "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط محمد
|
خدایا !
عشق انسان ها به یکدیگر معجزه توست
شگفتی های طبیعت هم موهبت توست .
به باد و باران ، آتش و خاک می نگرم
و نجوا می کنم :
قلب من ، معبد هستی ست
که محراب عشق خدا آن را مزین کرده است .
آیا وجود همین قلب ،
بزرگترین معجزه خدا نیست...
::: سحر :::
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط محمد
|
دلم کمی تا اندکی ابری شده
باید ای دل اندکی بهتر شویم
یا نه اصلا آدمی دیگر شویم
از همین امروز هنگام نماز
باخدا قدری صمیمی تر شویم
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نشنو از نی نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد خانه دلبر شود
یادتون نره مارو ! دعامون کنید.
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط محمد
|
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه ی من بالائیست
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط محمد
|

تومی آيـي وانتــظـاراز لغت نامه هاپـاک مي شود!
سالهاست كه به اميد آمدنت چشم به آسمان دو خته ايم و ذره ذره جان و دل را به فرياد« العـجـــل» سپرده ايم با آن كه نواي« اين بقيــه الله» سينه را مي سوزاند قلب را به ناله «الغــوث»" اميد تپيدن داده ايم و چشم هايمان را با نور «ادركنی» مزين ساخته ايم.
اي عاشقانه ترين ترانه هستي! من فصل ناله و دردم. با شعر انتـظار تو;
همه هست آرزويـم كه ببينم از تو رويـي
چه زيان تو را كه من هم بـرسم به آرزويـي
كاش كه خدا عنايتي كند و تو زودتر از زود بيـايي....
تا دگر بر دل زنگار گرفته ننويسيم اين جمـعه هم گذشت، مـولايم و آقـايم چرا نيـامـدي...؟
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط محمد
|
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط محمد
|
می پرسی "چون دوستم داری به من نیاز داری ؟ یا چون به من نیاز داری دوستم داری ؟ "
فکر می کنی ...
فکر می کنم ...
اما من که اینجوری نیستم . من ...
" چون دوستت دارم بی نیاز ترینم "

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط محمد
|
هرچند كه دلتنگ تر از تنگ بلورم
با كوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشكوه تر از كوه دماوند غرورم
يك عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم
اي عشق به شوق تو گذر مي كنم ازخويش
تو قاف قرار و من عين عبورم
بگذار به بالاي بلند تو ببالم
كز تيره نيلوفرم و تشنه نورم
اين شعر رو خيلي دوست دارم. ولي مال خودم نيست.واسه ديدن منبعش اينجا کليک کن
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط محمد
|
دردم بزرگه. بغضم سنگينه... کي مي تونه بياد و آرومم کنه ... ؟ کي... ؟
بابابزرگم رفت ...
مي فهميد ... ؟!
خوابيدي بدون لالايي و قصه.
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه ...
ديگه کابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد که بري يا که بموني ...
رفتي و آدمکا رو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود به جاي ديگه , اونجا که خدا برات لالايي مي گه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره ,
توي دنيايي که آدمک نداره ...

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط محمد
|